تبليغاتX
سکوت...
گاهی سکوت می کنم. شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد...

 

امروزهم تیم والیبال ایران مقابل تیم برزیل باخت ، این دومین باخت ما در این دوره از مسابقات بود .دیروز هم در برابر کوبا نتیجه را وا گذار کردیم . هر دو بازی را 3 – 0 باختیم . دلم برایشان می سوزد . اما از طرفی هم می گویم که حقشان است ، آخر هر تیمی که بد بازی کرد باید ببازد . این قانون طبیعت است . اما آن ها در هر بار حلقه اتحادشان نام علی را بر زبان آوردند اما ... اما علی هم با آنها نبود ، خدا هم با آن ها نبود. ازتیم های غربی لجم گرفته ، از بچگی همیشه برایم سوال بود که وقتی این تیم ها حلقه اتحاد می بندند و دست هایشان را روی هم می گذارند چه می گویند ، دین خاصی که ندارند یا اگر هم دارند زیاد به آن پای بند نیستند ، پیامبر و مولایشان را هم فراموش کرده اند ، به خدای ما هم که زیاد اعتقاد ندارند اما همان هایی که نمیدانم دور حلقه اتحادشان چه می گویند همیشه سه چهار قدم از ما جلو ترند . کاش حداقل آن همه گرسنه در خیابان هایمان نداشتیم تا می گفتیم همین که وضع داخلی کشورمان خوب است ، برایمان کافی است ، کاش مردم آن قدر پشت سر دولت و رئیس جمهور بد نمی گفتند تا حداقل می گفتیم رابطه مردم و دولتمان خوب است ، مردم پشت دولت اند و دولت پشت مردم . دلم می سوزد ، دلم برای خودم می سوزد ، برای آرزو هایی که در سر دارم ، برای حدیث عارفی که عارف نمی شود دلم می سوزد .

دلم برای فرزندان فردا هم می سوزد ، برای آینده شان . جوانان دیروز از جانشان گذشتند ، امروزمان این شد . با این جوانان امروز خدا عاقبت فردایمان را بخیر کند .

خدا هم دیگر مثل قبل به فکر ما نیست او هم ما را فراموش کرده است بهتر بگویم ما دیگر مثل گذشته به فکر او نیستیم ، ما او را فراموش کرده ایم . وای چه کنیم با این همه آشفتگی ، با این همه کاش ها و این همه دل سوختن های مان .

انتظار هایمان از دنیا زیاد شده ، انتظار داشتن پول ، انتظار داشتن ماشین ، انتظار داشتن خانه . کاش به جای این همه انتظار های دنیایی ، انتظار داشتن او را داشتیم ، کاش منتظرش بودیم . اما این بار هم که به یکهزار و شصت و چندمین سال تولد نورانی اش نزدیک می شویم انتظارش را نداریم .

کاش می دانستیم که اگر او بیاید همه چیز خوب می شد و دیگر دلمان برای هیچ چیز نمی سوخت .  

اللهم عجل لولیک الفرج

آمین

 

حدیث عارف

چهارده مرداد ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت   

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 12:0  توسط حدیث  | 

 

روز ها در پی روز ها می گذرند ، ساعت ها ثانیه به ثانیه مسافت زمان را طی می کنند ، و قلب شکسته ما هم چنان می تپد .

نفس زمان تنگ و گشاد می شود و آهی از ته دل می کشد .

خسته است ، خسته از تکرار روز ها ، ساعت ها ، ثانیه ها ، و خسته از شکستن قلب ها .

کاش صبح ها وقتی که به خورشید صبح بخیر می گفتیم روی پرتو زردش می نشستیم و تاب بازی می کردیم و شب ها پای قصه گرگ و گله ی ماه می نشستیم تا صبح.

کاش لحظه ای فکر بودنمان بودیم ، کاش شعر های سهراب را می فهمیدیم ، گل های گلستان سعدی را می بوئیدیم ، در بوستانش قدمی می زدیم ، و حافظ دیوان حافظ بودیم .

کاش لحظه ای با خدا بودیم ، قرآن روی تاغچه مان را می بوسیدیم و احسن القصص را می خواندیم ، کاش فرشته های روی شانه هایمان را کم تر اذیت می کردیم و کاش لحظه ای برای آمدنش « کاش می آمدی » را می گفتیم .  

 کاش می آمدی تا سِرّ مُستَوذعه فیها ی مادرت را برایمان می گفتی ،

کاش می آمدی تا نشانی قبر گم شده اش را نشانمان دهی ،

کاش می آمدی ...

کاش می آمدی که تویی دوای قلب های شکسته مان .

 حدیث عارف

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 11:39  توسط حدیث  | 

به نام خودت که همیشه هستی

به نام تو که با من ماندی از زمان کودکی ام و سر دادی نغمه عشق را در وجودم

به نام زیبا ترین نامت ، به نام الله

 

سلام به خدای مهربانم

به کسی که مرا فرستاد تا زندگی کنم

وکسی که از من خواست تا باشم

- هر بار که گفتم خسته شدم از تکرار روز ها

تو در وجودم زمزمه کردی که بمان

- گفتم دیگر نمی توانم زندگی کنم

گفتی که بنده ی عزیزم از چه خسته شدی ؟

از هر آنچه که خودت ساختی ؟

- گفتم اما همه را من نساختم ، بعضی را تو دادی و من ... چه کنم با آن ها ؟

گفتی که تو اگر مرد عمل بودی از هر آنچه که به تو دادم ، بهترین را برای خودت می ساختی

- به رگ غیرتم برخورد و گفتم من می توانم اما تو ... تو نمی خواهی که من به آن ها برسم

خدا مچم را گرفت و گفت : چه شد، تو که تا حالا از آن ها می نالیدی

- خودم هم قبول کرده بودم که دارم شعار میدهم و چرت و پرت میگویم

خدا دوباره گفت : بنده گلم به من این ها را نگو که من تو را می شناسم ، میدانم در دلت چه می گذرد . یک روز به قول شما جوانان جو گیر می شوی ، از سر سجاده بر نمی خیری ونمی گذاری فرشته ها سرشان را بخارند و روز دیگر نه احوالی از ما می گیری و نه جواب سلاممان را می دهی . آخر خودت فکر کن که من باید از تو بنالم یا تو از من ؟

- حرف های خدا به دلم نشست ، راست می گفت من ... من بنده ی خوبی برایش نبودم  . شب بود، بلند شدم وضو گرفتم ودر تاریکی شب شروع کردم به نماز خواندن .

خدا دوباره گفت امان از دست شما بنده ها باز که جو گیر شدی . اصلا به من بگو که مسواکت را زدی ؟درس های فردایت راخواندی ؟

- مشتی به سرم کوبیدم و گفتم :خدا مرگم بده ، تکلیف های ریاضی ام را ننوشتم .

خدا گفت : تو که باز داری می نالی ؟ گفته باشم هر زمان که وقت مرگت برسد خودم به ازرائیل می گویم که کارت را یکسره کند ، دیگر ناشکری نکن .

- گفتم خدا جون آخه خدا مرگم ب...د...

خدا تو حرفم پرید و گفت : اِ اِ اِ تو که باز داری حرف خودت رو میزنی . گفتم که، هر وقت من بخواهم میمیری .

- گفتم خدای مهربونم همون  حرف سه نقطه ای که قبلا زدم ، یه اصتلاحه که ما وقتی خاک به سرمون بشه و نمره کم بیاریم ، میگیم.

خدا گفت: بلاخره حرف بدییه

- گفتم خدا جون اینو ولش کن ، تکلیفامو چه کار کنم ؟

خدا گفت : تو ب بسم الله بگو من تا آخرش باهاتم .

- بسم الله الرحمن الرحیم

 

  

حدیث عارف

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 18:59  توسط حدیث  | 

 

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ،

کار ما شاید این است

 که در افسون گل سرخ شناور باشیم .

پشت دانایی اردو بزنیم .

دست در جاذبه یک برگ بشوییم وسر خوان برویم

صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم

هیجان را پرواز دهیم .

روی ادراک فضا،رنگ ،صدا،پنجره گل نم بزنیم .

آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی .

ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم .

بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم .

نام را باز ستانیم از ابر،

از چنار ،از پشه ،از تابستان .

روی پای تر باران به بلندی محبت برویم .

در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.

 

کار ما شاید این است

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 17:16  توسط حدیث  | 

من به سیبی خشنودم

و به بوییدن یک بوته بابونه

من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم

من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد

و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف کند ...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 17:15  توسط حدیث  | 

سکوت راز هر صداست

سکوت راز زندگی است

بدان که ذره های عشق

بدون این سکوت نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 15:21  توسط حدیث  | 

به نام کمال مطلق

در خانواده باد یکی می شود طوفان یکی می شود نسیم

این مهم نیست . 

مهم این است که هر دو بوزند ... 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 21:49  توسط حدیث  | 

به نام خداوند مهربون

تو تابستان را دوست داری و من زمستان را

اگرمن چند گام به جلو بیایم وتو چند گام به عقب برگردی در بهار به هم می رسیم.

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 21:47  توسط حدیث  |