امروزهم تیم والیبال ایران مقابل تیم برزیل باخت ، این دومین باخت ما در این دوره از مسابقات بود .دیروز هم در برابر کوبا نتیجه را وا گذار کردیم . هر دو بازی را 3 – 0 باختیم . دلم برایشان می سوزد . اما از طرفی هم می گویم که حقشان است ، آخر هر تیمی که بد بازی کرد باید ببازد . این قانون طبیعت است . اما آن ها در هر بار حلقه اتحادشان نام علی را بر زبان آوردند اما ... اما علی هم با آنها نبود ، خدا هم با آن ها نبود. ازتیم های غربی لجم گرفته ، از بچگی همیشه برایم سوال بود که وقتی این تیم ها حلقه اتحاد می بندند و دست هایشان را روی هم می گذارند چه می گویند ، دین خاصی که ندارند یا اگر هم دارند زیاد به آن پای بند نیستند ، پیامبر و مولایشان را هم فراموش کرده اند ، به خدای ما هم که زیاد اعتقاد ندارند اما همان هایی که نمیدانم دور حلقه اتحادشان چه می گویند همیشه سه چهار قدم از ما جلو ترند . کاش حداقل آن همه گرسنه در خیابان هایمان نداشتیم تا می گفتیم همین که وضع داخلی کشورمان خوب است ، برایمان کافی است ، کاش مردم آن قدر پشت سر دولت و رئیس جمهور بد نمی گفتند تا حداقل می گفتیم رابطه مردم و دولتمان خوب است ، مردم پشت دولت اند و دولت پشت مردم . دلم می سوزد ، دلم برای خودم می سوزد ، برای آرزو هایی که در سر دارم ، برای حدیث عارفی که عارف نمی شود دلم می سوزد .
دلم برای فرزندان فردا هم می سوزد ، برای آینده شان . جوانان دیروز از جانشان گذشتند ، امروزمان این شد . با این جوانان امروز خدا عاقبت فردایمان را بخیر کند .
خدا هم دیگر مثل قبل به فکر ما نیست او هم ما را فراموش کرده است بهتر بگویم ما دیگر مثل گذشته به فکر او نیستیم ، ما او را فراموش کرده ایم . وای چه کنیم با این همه آشفتگی ، با این همه کاش ها و این همه دل سوختن های مان .
انتظار هایمان از دنیا زیاد شده ، انتظار داشتن پول ، انتظار داشتن ماشین ، انتظار داشتن خانه . کاش به جای این همه انتظار های دنیایی ، انتظار داشتن او را داشتیم ، کاش منتظرش بودیم . اما این بار هم که به یکهزار و شصت و چندمین سال تولد نورانی اش نزدیک می شویم انتظارش را نداریم .
کاش می دانستیم که اگر او بیاید همه چیز خوب می شد و دیگر دلمان برای هیچ چیز نمی سوخت .
اللهم عجل لولیک الفرج
آمین
حدیث عارف
چهارده مرداد ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت
روز ها در پی روز ها می گذرند ، ساعت ها ثانیه به ثانیه مسافت زمان را طی می کنند ، و قلب شکسته ما هم چنان می تپد .
نفس زمان تنگ و گشاد می شود و آهی از ته دل می کشد .
خسته است ، خسته از تکرار روز ها ، ساعت ها ، ثانیه ها ، و خسته از شکستن قلب ها .
کاش صبح ها وقتی که به خورشید صبح بخیر می گفتیم روی پرتو زردش می نشستیم و تاب بازی می کردیم و شب ها پای قصه گرگ و گله ی ماه می نشستیم تا صبح.
کاش لحظه ای فکر بودنمان بودیم ، کاش شعر های سهراب را می فهمیدیم ، گل های گلستان سعدی را می بوئیدیم ، در بوستانش قدمی می زدیم ، و حافظ دیوان حافظ بودیم .
کاش لحظه ای با خدا بودیم ، قرآن روی تاغچه مان را می بوسیدیم و احسن القصص را می خواندیم ، کاش فرشته های روی شانه هایمان را کم تر اذیت می کردیم و کاش لحظه ای برای آمدنش « کاش می آمدی » را می گفتیم .
کاش می آمدی تا سِرّ مُستَوذعه فیها ی مادرت را برایمان می گفتی ،
کاش می آمدی تا نشانی قبر گم شده اش را نشانمان دهی ،
کاش می آمدی ...
کاش می آمدی که تویی دوای قلب های شکسته مان .
حدیث عارف
به نام خودت که همیشه هستی
به نام تو که با من ماندی از زمان کودکی ام و سر دادی نغمه عشق را در وجودم
به نام زیبا ترین نامت ، به نام الله
سلام به خدای مهربانم
به کسی که مرا فرستاد تا زندگی کنم
وکسی که از من خواست تا باشم
- هر بار که گفتم خسته شدم از تکرار روز ها
تو در وجودم زمزمه کردی که بمان
- گفتم دیگر نمی توانم زندگی کنم
گفتی که بنده ی عزیزم از چه خسته شدی ؟
از هر آنچه که خودت ساختی ؟
- گفتم اما همه را من نساختم ، بعضی را تو دادی و من ... چه کنم با آن ها ؟
گفتی که تو اگر مرد عمل بودی از هر آنچه که به تو دادم ، بهترین را برای خودت می ساختی
- به رگ غیرتم برخورد و گفتم من می توانم اما تو ... تو نمی خواهی که من به آن ها برسم
خدا مچم را گرفت و گفت : چه شد، تو که تا حالا از آن ها می نالیدی
- خودم هم قبول کرده بودم که دارم شعار میدهم و چرت و پرت میگویم
خدا دوباره گفت : بنده گلم به من این ها را نگو که من تو را می شناسم ، میدانم در دلت چه می گذرد . یک روز به قول شما جوانان جو گیر می شوی ، از سر سجاده بر نمی خیری ونمی گذاری فرشته ها سرشان را بخارند و روز دیگر نه احوالی از ما می گیری و نه جواب سلاممان را می دهی . آخر خودت فکر کن که من باید از تو بنالم یا تو از من ؟
- حرف های خدا به دلم نشست ، راست می گفت من ... من بنده ی خوبی برایش نبودم . شب بود، بلند شدم وضو گرفتم ودر تاریکی شب شروع کردم به نماز خواندن .
خدا دوباره گفت امان از دست شما بنده ها باز که جو گیر شدی . اصلا به من بگو که مسواکت را زدی ؟درس های فردایت راخواندی ؟
- مشتی به سرم کوبیدم و گفتم :خدا مرگم بده ، تکلیف های ریاضی ام را ننوشتم .
خدا گفت : تو که باز داری می نالی ؟ گفته باشم هر زمان که وقت مرگت برسد خودم به ازرائیل می گویم که کارت را یکسره کند ، دیگر ناشکری نکن .
- گفتم خدا جون آخه خدا مرگم ب...د...
خدا تو حرفم پرید و گفت : اِ اِ اِ تو که باز داری حرف خودت رو میزنی . گفتم که، هر وقت من بخواهم میمیری .
- گفتم خدای مهربونم همون حرف سه نقطه ای که قبلا زدم ، یه اصتلاحه که ما وقتی خاک به سرمون بشه و نمره کم بیاریم ، میگیم.
خدا گفت: بلاخره حرف بدییه
- گفتم خدا جون اینو ولش کن ، تکلیفامو چه کار کنم ؟
خدا گفت : تو ب بسم الله بگو من تا آخرش باهاتم .
- بسم الله الرحمن الرحیم
حدیث عارف
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ،
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم .
پشت دانایی اردو بزنیم .
دست در جاذبه یک برگ بشوییم وسر خوان برویم
صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم
هیجان را پرواز دهیم .
روی ادراک فضا،رنگ ،صدا،پنجره گل نم بزنیم .
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی .
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم .
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم .
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار ،از پشه ،از تابستان .
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم .
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.
من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه
من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد
و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف کند ...
سکوت راز زندگی است
بدان که ذره های عشق
بدون این سکوت نیست
در خانواده باد یکی می شود طوفان یکی می شود نسیم
این مهم نیست .
مهم این است که هر دو بوزند ...
تو تابستان را دوست داری و من زمستان را
اگرمن چند گام به جلو بیایم وتو چند گام به عقب برگردی در بهار به هم می رسیم.